تبليغاتX
ღ♥ღپناهنده عشقღ♥ღ

یادته

روزهای خیلی طلایی یادته
روز ترس از جدایی یادته
روز تمرین اشاره یادته
شب چیدن ستاره یادته
شعرهای کتاب درسی یادته
یادته گفتی می ترسی یادته
عکسمون تو قاب عکسورو یادته
بله ی بدون مکث رو یادته
دستمون تو دست هم بود یادته
غصه هامون کم کمک بود یادته
چشم نازت مال من بود یادته
دیدن من غدقن بود یادته
روزگار قهر و آشتی یادته
هیچ کس رو جز من نداشتی یادته
رویاهای آسمونی یادته
قول دادی پیشم بمونی یادته
روزهای بی غم و غصه یادته
عصر ابراز علاقه یادته
خبر خوش کلاغه یادته
دست گرمت تو زمستون یادته
شونه ی من زیر بارون یادته
واسه ی خنده اجازه یادته
اونا که میگفتی راز یادته
یادته فال های حافظ تو حیاط
یادته قسم،جون شاخه نبات
گل سرخ هارو نچیدیم یادته
یه روزی ،هم رو ندیدیم یادته
شرط هامون سر صداقت یادته
تو مجازات خیانت یادته
پنهونی سر قرار رو یادته
تاخیرات توی بهار رو یادته
گوش ندادیم به نصیحت یادته
گشتنت دنبال فرصت یادته
دستاتو می خوام بگیرم یادته
راستی تو،بی تو میمیرم یادته
دونه دادن به کبوتر یادته
خاطرات توی دفتر یادته
فال با نیت رسیدن یادته
طعم قهوه رو چشیدن یادته
واسه فال قهوه رو خوردن یادته
روزی صد بار بی تو مردن یادته
یادته دعا،یادته دعا زیر طاقیا
کناره بوته های اقاقیا
زیر اون درخت گیلاس یادته
با دو تا شاخه گل یاس یادته
یادته گفتن راز به قاصدک
یادته چقدر به هم گفتیم کمک
فکر بودن توی قایق یادته
تو به من گفتی شقایق یادته
پیش هم بودیم نذاشتن یادته
اونا مارو دوست نداشتن یادته
نامه ی بدون امضا یادته
اسم مستعار رویا یادته
طرح اون انگشتریه من یادته
پاسخ مختصر من یادته
فال حافظ،شب یلدا یادته
اسمم رو گذاشتی شیدا یادته
چیزی خواستیم از خدامون یادته
مستجاب نشد دعامون یادته
چشممون زدن حسودها یادته
چشمامون شد مثل رودها یادته
گفتی ما باید جدا شیم یادته
گفتی باید بی وفا شیم یادته
یه دفعه ازم بریدی یادته
خط رو اسم من کشیدی یادته
گفتی عشق تو هوس بود یادته
گفتی خوب بود ولی قصد بود یادته
حلقه،من دست تو دیدم یادته
کلی سرزنش شنیدم یادته
چشم من به چشمت افتاد یادته
کاری که دست دلم داد یادته
حالا اومدم همین جا وایسادم
که تقاضای تورو جواب بدم
در آوردم از دستم انگشترو
جا گذاشتمش همون جا دفترو
اما قول دادم به قلبم وخدا
دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم ،یادته
شعر من بدم باشه زیادته
حیف شعری که نوشتم ،یادته
شعر من بد،ولی زیادته

 



 

نوشته شده توسط ღعسلღ در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت


مامان جونم دوسسسسسسست دارم

Heart SmileHeart SmileHeart Smileروزت مبارک Heart SmileHeart SmileHeart Smile

دستم را بگیر...

 

تویی که آغوشت تنها پناهگاه امن خستگیست...

 

تویی که همیشه شانه هایت را بستر اشکهایم کردی...

 

تویی که قلبت کعبه ی پاک عاشقی است...

 

تویی که با خنده ی ما شاد می شوی و با غصه ی ما آب...

 

تویی که هیچگاه نفهمیدم راز دل درد آشنایت را!..

 

تویی که گلایه را از لغتنامه ی ذهنت پاک کرده ای...

 

تویی که صبوری...!

 

تویی که استواری چون کوه و بزرگواری چون ابر...

 

کدام واژه را نثار وجود مقدست کنم که پیش از این نکرده باشند؟!

 

تویی که حتی از فرشته پاک تری...

 

 

مهربان چون خدای من    ((مادر))

 

تویی که دوستت دارم

Heart SmileHeart SmileHeart Smileدوستت دارمHeart SmileHeart SmileHeart Smile

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


تولدم مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

Happy Birthday

 

تولد واژه ای ست در پی معنا شدن

 

مفهومی است در تب و تاب رسیدن

 

تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگِ خود شدن

 

شانه ای ست برای جستجوی خویش

 

تولد گاهی بهانه ای ست برای یك جمع دوستانه

 

برای چند لحظه با هم خندیدن

 

برای خرید یك شاخه گل

 

برای جاری شدن یك قطره اشك

 

و كشیدن آهی از سر دلتنگی

 

تولدعلامتی است پر معنا

 

در سر رسید زندگی ما

 

گاه بهانه ای ست برای نوشتن یك متن

 

یا سرودن یك شعر

 

تولد گاه بهانه ای ست

 

برای فریاد بودن

 

رهایی از پیله ی تنهایی

 

و اندكی به دنبال خود گشتن

 

تولد مفهومی ست

 

ناپیوسته در زندگی امروز ما

 

و عشق مفهومی ست پیوسته

 

با عشق زندگی كن تا پیوسته متولد شوی ...

 

 

big-cake231.jpg

 

سلام دوست جونای خودم

خوبییییییییییییین

این تولد منم افتاد وسط امتحانا

ولی به هر حال نتونستم ازش بگذرم

پس تولدم مبارک

 

 

اینم یک کیک خوشمزه واسه ی شما

۲۰ سال پیش در چنین روزایی توی یه روز خیلی گرم

که یک تیر و چهارشنبه بود ساعت ۳ بعد ظهر به دنیا اومدم

وای که بابا مامانم یه عالمه ذوق کرده بودند

آخه من بچه ی اولشون بود

 

کیکو خودم پختما حتما اگه اومدین از خودتون پذیرایی کنین بعد برین

بپرین وسط نشینین همینطوری به هم نگاه کنین خوشکلا باید برقصن

خوب دیگه برم درسمو بخونم

قربونتون

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 5:3 موضوع | لینک ثابت


برو به درک

داری میری یادت باشه

 

این دفعه دل رو نبری

 

داره میمیری به درک

 

نمیخواد جونش بخری

 

داری میری یادت باشه

 

این دیگه حرف ِ آخره

 

چشمات دیگه ستاره نیست

 

نگات دل و نمیبره

 

داری میری نگاهتو

 

رو طاقچه باز جا نذاری

 

مثل عروسکای ِ بد

 

زخم رو دل ِ ما نکاری

 

داری میری باز به چشام

 

دروغ ِ تازه تر نگی

 

هر وقت دلت میخواد نیای

 

هر وقت دلت میخواد نری

 

داری میری این و بدون

 

این در دیگه بسته میشه

 

این عاشق ِ همیشگیت

 

از عاشقی خسته میشه

 

داری میری صداقت و

 

بردار و با خودت ببر

 

فقط بدون با رفتنت

 

تنها خودت کردی ضرر

 

داری میری یادت باشه

 

بهونه ها رو نشماری

 

واسم مهم نیست که دیگه

 

دوستم داری یا نداری

 

داری میری یادت باشه

 

باز آب ندی به گلدونا

 

حتی گل ِ زرد نمیخواد

 

از دست ِ تو آب بی وفا

 

داری میری یادت باشه

 

باز در اوردی اشکمو

 

 نه نمیخوام یادت بیاد 

 

 برو فراموش کن منو  

 

 

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به نفرین شده ی همیشگی

 

خب به درک اگه میخوای

یکی دیگه پیشت باشه

لیاقتت همینه که

اسمم تو رویاهات باشه

چی کار کنم که نمیخوای

بدی تو قلبتو به من

مگه چقدر جون داره دل

مگه چقدر میکشه تن

به من چه که میخوای بری

هر جا دلت میخواد برو

بدون که حالم بد میشه

هر وقت یادم میاد تو رو

مگه ندادم من به تو

دار و ندار زندگیم

مگه نگفتم مال تو

عشقمو کل زندگیم

الهی که بشی جدا

یه جای دور بی هم نفس

تو تنهایی بمیری چون

حیفه واست حتی نفس

میگی دلم سنگه...آره

تو خواستی که اینجوری شم

تو بودی که دل منو

سوزوندی تو هزار تا غم

تا غربت اومدم واست

ولی تو چی گربه صفت

نیومده گفتی برو

حالا چی شد چی موند واست

به جز اینکه شدی بده

گرچه خیالی نیست واست

حالا دیگه نگو چرا

بهت میگم گربه صفت

من که دلم مهم نبود

ناراحت خودت بودم

نمی خواستم همه بگن

که حقته تنها بودن

کلی گذشته ولی باز

زخمو میبینم رو دلم

بیچاره دل که مرده و

تو بودی قاتل دلم

شادیه زندگیم بودی

می خوردم رو اسمت قسم

ولی خوبه یادم دادی

که رو به امثالت ندم

حالام هر چی دلت میخواد

برو بگو پشت سرم

من خیلی نامردم ولی

هر چی باشه از تو سرم.

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم

عکستو امشب دوباره توی آسمون کشیدم
توی چشمای قشنگت باز همه دنیامو دیدم
شیشه ی تنهاییمو من واسه عشق تو شکستم
قصه از اون جا شروع شد که  دلم رو به تو بستم
بیش از این فکر می کردم  با تو خو کرده نفسهام
تو رو می خوام قد دنیا تکیه کن به قلب تنهام
تو همونی که یه عمری گشتمو پیت دویدم
تا غروب رفتمو این بار به طلوع رسیدم
دستتو گذاشتی آخر تواین دستای سردم
حالا وقتشه بدونی که چقدر عاشقت هستم

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به تو نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک دل داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

 

                                                                                                                                                      

                                                  

 

 

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت


وداع

 

ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که

بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟ از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟


امشب ازچه بنويسم؟از دستهايت که فقط سنگيني سيليهايت را به يادم مي آورد يا از

دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا


ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟


امشب از چه بنويسم؟از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر

در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا

بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...شايد از اينکه زود دلبسته شدم


و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي


گناهکار شناخته شوم.نه!نه! شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت


مرا نديد يا ديد و ناديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود...

مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شودو


تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر به رويا را بداني
.

شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در قفس


سينه اش به ياد تو مي تپد. شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر

ورزيدن بي معناست اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن ، ماندن و


خواستن را پيدا ميکند. چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و

معنايش را ندانستي ، از من بريدي و از اين آشيان پريدي مگر از من چه بد ديده بودي اي


نامهربان که ترکم کردي و دل برتنهائيم نسوزاندي
.

اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا شده بود ، اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به


تو دلشکن نمي بستم. اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در

مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم. اي کاش از


همان اول بي وفايي و ريا کاري تو را باور داشتم و اي کاش هيچ گاه


قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست


زندگي ام نشنيده بودم اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي

دل بستن را به من آموختي اما زود رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش


کشيدي و تا خاکستر آنرا بر باد ندادي که جاي پايت را پاک کني آسوده

نشدي
.

تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از


ديدگانم روان است . تو گريستن را با رفتنت به من آموختي
.

انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به


راه دوختنم.

اما... امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک


نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم
.

امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري چون اينبار من اينطور


خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را اما،...باور کن


...
که ديگر باور نخواهم کرد عشق را...ديگر باور نميکنم محبت را...

و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد

 

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


××عیدتون مبارک××

 

چقدر شيرين است با تو بودن، با تو زيستن و با تو جان دادن.


چقدر زيباست كه در غروب لحظه ها دستانم را در دستانت بفشارم و با چشم هاي حلقه زده با اشك، زير بارش نم نم با طراوت باران، با هم و در كنار هم قدم بزنيم.


چقدر شيرين است كه من و تو دست در دست هم دهيم تا با هم خاطرات شيريني را رقم بزنيم.


چقدر غرور انگيز است كه من وتو همچون دو پرنده ي عاشق يكديگر را دوست بداريم تا دنيا، حتي فرشته ها به عشق من و تو غبطه كنند.


چقدر زیباتر است وقتي كه وجودمان از غصه و غم لبريز گشته يكديگر را در آغوش بگيريم تا هم از غصه ي دنيا جدا شويم و هم پيوستگي ميان قلبمان افزايش يابد.

                                      

     سلام دوستای گلم

     خوبین؟

     دوستای خوبم    اين سالم داره تموم مي شه

     اميدوارم اين سالو با موفقيت و شادي به پايان رسونده باشين.

      و ساله خوبی در پیش داشته باشین.

برای همتون هفت سینی از ۱.سلامتی۲.سربلندی۳.سرسبزی۴.سرور

      ۵.سرافرازی۶.صمیمیت۷.صداقت آرزو مندم

 

      عیدت مبارک

     

 

 

                                                            

      


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


با عشق

دختر جوانی از منطقه ای برای انجام یه مأموریت اداری چند ماهه به منطقه دیگری منتقل شد.پس از دو ماه از نامزد ا ش نامه ای رسید به این مضمون:
لورای عزیز متأسفانه دیگه نمی تونم به این رابطه از راه دور ادامه بدم و باید بگم که تو این مدت ده بار به تو خیانت کردم!!!و میدونم که نه تو و نه من شایسته ی این وضع نیستیم .منو ببخش و عکسی که به تو داده بودم رو برام پس بفرست.با عشق رابرت
 دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد، از همه ی همکاراش و دوستاش می خواد که عکسی از نامزد، برادر، پسر دایی، پسر عمو و..... خودشونو بهش قرض بدن و همه ی اون عکسارو که یه عالمه بودن رو با عکس نامزد بی وفاش تو یه پاکت گذاشت و همراه به یادداشتی برایش پست میکند به این مضمون: رابرت عزیز منو ببخش،اما هرچی فکر کردم قیافه ی تورو به باد نیاوردم، لطفآعکس خودتو از بین عکسای توی پاکت جدا کن و بقیه رو  بهم برگردون ……….
 
 

                                   

                         ******************************                   


 
www.hamtaraneh.comیه ماهی بود یه دریا
يه آسمون زيبا...
يه قايق شكسته
يه ماهيگير تنها...
 
يه ماهي گير كه دريا www.hamtaraneh.com
دنياي باورش بود
نياز صيد ماهی(!)
اميد آخرش بود
 
يه ماهی كه حواسش
به آينه های نور بود
فكر شب عروسیwww.hamtaraneh.com
تو حجله بلور بود!
 
ماهی شده بود باورش
تورو اگه بندازن سرش
ميشه عروس ماهيا!
www.hamtaraneh.com
ماهی نمی شد باورش
تور اگه افتاد رو سرش
نگاه گرم ماهي گير
ميشه نگاه آخرش!www.hamtaraneh.com
 
ماهي لبش می خنديد
به قحطی صداقت...
به دشنه ای كه خورده
تو سفره رفاقت
 
ماهی نفهميد چه كسی
سينه خواستشو دريد
كدوم لب گرسنه ای
www.hamtaraneh.comشيره بختشو كشيد
 
ماهی هرگز نفهميد
تور بوده بند صياد (!)
نميشه عشق شيرين
براي قلب فرهاد!www.hamtaraneh.com
 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت


قصه عشقمون

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بذار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود وگرنه ما کجا و عشق

 سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقم رو دست کم نگیر درسته لیلی نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکت رو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودن رو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


من از این دنیا چی میخوام

 

من از این دنیا چی می خوام
دوتا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه
واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خوام
یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک
بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی می خوام
یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا
رنگ خوبی و قشنگی
آدمای دست و دل باز از توی قلک تاقچه
بردارم بذر محبت واسه برداری تاقچه
از این دنیا چی می خوام
دوتا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه
واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خوام
دوتا بال برای پرواز
برم تا روز تولد
برسم به فصل آغاز
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند
که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بذارن
بگم غصه ها سر اومد
گریه بس که بهتر اومد
بگم غصه ها سر اومد
گریه بس که بهتر اومد
این دنیا چی می خوام
دوتا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه
واسه گفتن خوبی


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت


عشق چست؟

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟

 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: " عشق يعنی همين.

 


 

نوشته شده توسط ღعسلღ در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting